محمد مفيد مستوفى بافقى
466
جامع مفيدى ( فارسى )
برون ز دايرهء عشق پا منه اى دل * بهرطرف چه زنى گام رهنما آنجاست بر آستان تو دارم رخ نياز اى دوست * خوشم كه سايهء بال و پر هما آنجاست به شاهراه حقيقت برآر دست نياز * بخواه حاجت خود قبلهء دعا آنجاست مرو به صومعه گر عارف سخندانى * درآ به ميكده جام جهاننما آنجاست به پيش ناكس و كس شكوه سر مكن « راغب » * خموش باش دل خسته را دوا آنجاست ملا محمد فدائى در خطهء اردكان يزد ساكن و با اصحاب فضل و كمال مصاحبت و مجالست مىنمايد و همواره زبان به نظم اشعار مىگشايد . اين غزل كه از جملهء منظومات اوست در سنهء خمس و ثمانين و الف كه به حسب تقدير مسود اوراق و مومى اليه در حيدرآباد رحل اقامت گسترده بوديم از زبان او استماع شد ، شعر : جگر تا بوتهگاه تير آن برگشته مژگان شد * دل حسرت نصيبم چون كمان از گوشهگيران شد علاجش جز به باغ دلگشاى حسن ممكن نيست * غمى كز روز اول قسمت محنت نصيبان شد [ 334 الف ] به ياد آوردنى امشب سوى عاشق فراموشى * به انگشت صبا پيغام ما از رشتهء جان شد دهم از رشك جان پيش از اجل در صيدگاه او * اگر بينم كه صيدى با اجل دست و گريبان شد